رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

سلام پسر مامانی امروز از 5 صبح بیدار بودی من دیگه توان اینکه بیدار بشم رو نداشتم اخه تا 5 صبح 3 بار بیدار شدی تا شیر بخوری منم خیلی خسته بودم. بابا جون دیگه شما رو نگه داشت  تا من بخوابم دلم هم براش سوخت اخه باید 7:30  هم میرفت سر کار شب هم  شما تا 1:30 بیدار بودی و ما هم مجبور بودیم که بیدار باشیم.. بابایی که رفت سر کار من شما رو گذاشتم پایین پیش مامان جون تا صبحانه ام رو بخورم. خدارو شکر امروز دل درد نداری  خدا کنه دیگه نداشته باشی اخه خیلی مظلوم گریه میکنی دلم میسوزه برات.الان هم مثل فرشته ها خوابیدی. رادوین من و بابایی عاشقانه دوستت داریم.بوسسسس واسه رادوینم.بوس واسه بابای رادوین که اینقدر کمک حالم هست&nb...
6 تير 1391

دل درد رادوینم

سلام عسل مامان خیلی ناراحتم اخه از صبح که بیدار شدی فقط داری به خودت می پیچی نمی دونم چرا من فکر میکنم بخاطر دل دردت باشه. دلم داره برات کباب میشه کاری هم از دستم بر نمی یاد الان که 1 شب هست فقط داری گریه میکنی خدا کنه زود خوب بشی .  من و بابایی طاقت گریه هاتو نداریم. دوستت دارم عزیزم.
4 تير 1391

اولین پارک رفتن رادوین

سلام  امید زندگی مامان بابا دیشب خیلی نخوابیدی هر 30 دقیقه بیدار میشدی واقعا بی خوابی کشیدم پسرم.صبح هم ساعت 6 بیدار شدی حالا دیگه نوبت بابایی بود که نگه داره شما رو تا من یک کوچولو بخوابم ولی نشد که نشد. شب مامان جون ( مامان خودم) عمه  عموهام رو دعوت کرده بودو دخترعمه بابا جونت(بابایی من) از بندرعباس اومده بودن. خیلی دوست داشتن بودن. و من بردمت حموم تا سر حال بشی. با مامان جون رفتیم خرید که یکدفعه زنگ زدن گفتن ما ظهر میایم تند تند کارهارو کردیم و عصری شما رو بردیم پارک .ولی تو کالسکه ات بند نمیشدی این منو نگران میکنی.باید به کالسکه ات عادت کنی از صبح تا حالا جمعا فقط 2 ساعت بیدار بودی همش خوابیده بودی در عوض الان که 1 بامداد رو...
3 تير 1391

روزهای رادوین

سلام فرشته پاک زندگی ما رادوینم امروز 21 از اومدنت میگذره و من و بابایی رو هر روز بیشتر عاشق خودت میکنی.ما 5 روز رفتیم خونه مامان جون.حسابی بهت خوش گذشته بود همه حواسشون بهت بود و عاشقانه بغلت میکردن.مادر (مادر بزرگ من)هم اونجا بود و خیلی به من کمک میکرد.الان 2 روز که اومدیم خونه خودمون . امروز دیگه شما رو گذاشتم پایین پیش مامان جونت تا من به کارهای خونه برسم. امروز هم دوست مامانی (سونیا) زنگ زد و گفت که حامله هست خیلی خوشحال شدم.به امید خدا نی نی اش دی دنیا میاد.رادوینم عکستو تو فیس بوک گذاشتم همه عاشقت شده بودن. ...
31 خرداد 1391

روزهای با رادوین بودن

سلام پسری دیروز صبح با مامان جون رفتیم برای قد ووزنت ماشاالله  4 سانت قد کشیدی شدی 53 توی این 15 روز وزنت هم شده 3800عزیزم باید توپولی و قوی بشی.عصری هم  با دوستم میخواستم برم بیرون کمی خرید کنم ولی نمی دونستم شما رو چی کنم اخه میترسم بیرون ببرمت.زنگ زدیم به مامان جون گفت که من خونه هستم منم شیر رو دوشیدم ریختم تو شیشه. البته بابایی خونه بود بعد شما رو گذاشتم رفتم ولی همش دلم پیشت بود که نکه گریه کنی.بعد از 2 ساعت بابایی زنگ زد گفت که داره بی تابی میکنی زود بیا.اینقدر هول شده بودم همش صدای گریه ات تو گوشم بود خلاصه زود رسیدم خونه دیدم ارومی.تو بغلم اینقدر قشنگ خوابیده بودی که ادم دلش ضعف میرفت.رادوینم دلم برای یک ذره خوابیدن لک ...
25 خرداد 1391

تولد مامانی

21 خرداد عزیزم تولد مامانی هست خیلی دوست داشتم تو یک روز باشیم ولی نشد..ولی همیشه با هم تولد میگیریم .حالا شب مامای جون  بابا جونت  خاله نگین دایی جون و زندایی جونت میان اینجا مامان جون  باب جون عمو سامان هم میگم بیان بالا.اصلا فرصت اینکه شام خورشت  بزارم رو ندارم دوست ندارم هم از بیرون غذا بگیرم یک چیز ساده لوبیا پلو میزارم . به امید خدا سال دیگه که شما 1 ساله شدی با هم تولد مفصل میگیریم. تولدم مبارک. ...
21 خرداد 1391

12 روزگی رادوینم

سلام پسر پسری 2 روزه که مامی جون رفته خونه قراره کولر رو نصب کنند تا ما بریم اونجا یک چند روزی رو اونجا مهمون باشیم. این 2 روز خودم همه کارهاتو انجام میدم خیلی سخته مخصوصا شستن جیش کردن و پی پی کردنت. خوشبختانه بابایی مثل همیشه کمکم میکنه. از صبح که بیدار شدم (7صبح)  تا الان یک ذره فرصت نکردم بنشینم.حتی با بابایی نتونستم 1 دقیقه صحبت کنم یا کنارش بشینم. یک خرده دلم برای 2 نفره بودنمون تنگ شده. رادوینم خیلی شکمو هستی فقط یکسره میخوای می می تو دهنت باشه.  هنوز سینه ام خیلی درد میکنه ولی با هر سختی هست شیر خودم رو میدم امروز  دوست مامانی که تازه باهاش اشنا شدم زایمان کرد یک دختر ناز دنیا اورده اسمش پارمین هست همبازیت میشه اخه ...
21 خرداد 1391